نقد و بررسی فیلم های ۲۰۰۹

نقدی بر فیلم اره 6
مامور ویژه Strahm (فردی که گلوی خود را در قسمت قبل سوراخ کرد) مرده است و کاراگاه Hoffman ( با بازی Costas Mandylor ) به عنوان جانشین ویژه Strahm در ادامه پرونده و همچنین میراث دار ارث بزرگ ای است که Jigsaw قاتل اره ای با بازی Tobin Bell بر جای گذاشته است. ماموران FBI پس از شروع پروژه تحقیقاتی ویژه در مورد اره و وارث وی کم کم مدارکی بدست می آمورند مثل تفاوت بین علامت پازل کنده شده روی اجساد اولی ( قربانیان اره پیر) با قربنیان جدید و صدای نوار های قبل با ضبط شده های جدید، اما همچنان که FBI به نتایج روشن تری میرسد ، Hoffman روی مجموع بازی های جدیدی کار میکند که ادامه دهنده ی طرح اصیل و بزرگ Jigsaw می باشد و در واقع ارث وی محسوب میشود. در این قسمت معلوم میشود جعبه ای که اره برای همسر Jill (Betsy Russell خود در قسمت های قبل به ارث گذاشته حاوی چه چیزهایی بوده است. این یادگاری کوچک حاوی نقشه هایی است که اره بیشتر اوقات خود را صرف طرح آنها کرده تا پس از مرگش نیز راه ش ادامه پیدا بکند و به عبارت دیگر بازی فینال را برگزار کند. حال آنها را به دست همسرش Jill می سپارد. Hoffman نیز از این فضیه خبر داشته و آن نقشه ها را از Jill میگیرد چرا که متوجه نزدیک شدن بیش از حد ماموران فدرال به وی و لو رفتن و دستگیریش می شود و برای اینکه هم خواسته آخر Jigsaw را براورده کرده باشد و هم حواس بازرسین را از خودش دور کند تصمیم به عملی کردن آنها میگیرد.
این بخش داستان است که مو را در تن تماشاچی سیخ میکند چرا که این بار اره با قربانیانش به جای استفاده از مترسک و صدا گذاری روی آن، خودش با تصویر خودش صحبت می کند و وظایفشان را به آنها می گوید.
قسمت 6 اره را بهتر است انتقام اره بنامیم چرا که John از فردی به نام William که مدیر یک دپارتمان سلامت" است و وظیفه یاری به بیماران مبتلا به امراض خطرناک را دارد به بهانه لا علاج بودن سرطان وی از کمک به او سر باز میزند، می خواهد انتقام بگیرد و نقشه ای را قبل از مرگش برای بازی با او و خانواده اش می کشد. اما، اما جالبترین قسمت فیلم مربوط می شود به بازی چرخ و فلک که هیچ توضیحی در مورد آن نمی دهم تا خودتان ببینید.
این گفته سایت Hollywood در مورد اره 6 است: قسمت 6 را نمی توان گفت که فیلم خوبی است، بلکه باید بیان کرد که عالی از کار در آمده.
اره 6 در کل کار خوبی از آب در آمده ولی همچنان این قسمت نیز با تمام عظمت ساختاری و داستان پردازی اش به قسمت اول این سری نمی رسد. کلا اره 1 یک چیز دیگر است و ...
Hoffman به خاطر ضعف شخصیتی که در برخی صحنه های فیلم از خود نشان میدهد (بروز ترس در چهره اش به خاطر لو رفتن به دست پلیس ، نشان می دهد که کسی توانایی ایفای نقش Jigsaw به جز Tobin Bell بزرگ ندارد البته این ضعف ها طبق سناریو و نقش بازیگردان برای وی تعریف میشوند که برای افزایش استرس در تماشاچی و غرق در عرق کردن وی است اما اگر به جای سکانس های ترس Hoffman از دستگیری و پریدن رنگش وی نگشش را به صورت کاملا نرمال و ریلکس بازی میکرد باعث هر چه بیشتر مرموز شدن وی و کلاً اسرار آمیز شدن فیلم میشد.
اگر بخواهیم در مورد فیلم به صورت کامل حرف بزنیم باید بشینیم و چندین صفحه مطلب بنویسیم که به جای آن من شما را دعوت میکنم تا به تماشای این فیلم بشینید و از آن لذت ببرید.
مشکلی که اغلب ذهن بیننده را در هنگام تماشای سری اره به خود مشغول میکن در شخصیت Jigsaw است ابتدا برای بیننده وی فردی است که افراد را به علت اعمل بدشان مجازات میکند اما من خود تا به حال وی را فردی نیمه بدذات شناخته ام که اغلب کار هایش خوب نیست و تله هایش بیشتر مهلک و شیطانی است تا توجه مردم را به زندگی شان بیشتر جلب کند. نویسندگان Patrick Melton و Marcus Dunstan در این قسمت از نقاط کور قسمت های قبل به نحو احسنت استفاده کرده و نگذاشته چیزی از قلم بی افتد و برای اولین بار روی شخصیت اصلی Jigsaw کار کرده و هویت وی را بیش از پیش معلوم کرده اند، اما با این وجود نقشه هایی که برای بازی با افراد به کار برده میشود همچنان بزرگ و غلو آمیز هستند ( بر خلاف اره 1 ) و این سوال را در ذهن بیننده رقم میزنند که دکور ها و ساختمان های به این عظمت چگونه میتوانند توسط یک یا دو فرد ایجاد شوند.
کارگردان Kevin Greutert که کارگردانی این قسمت و ادیتور قسمت های 2و3و5و6 را بر عهده داشت و در کارنامه کاری خود فیلم های وحشتناک موفقی چون Journey to the End of the Night و Room 6 و Homeward Bound II: Lost in San Francisco را دارا است، این بار یک کار بسیار متفاوت و جالب آن هم در سایه سری داستان اره ارائه کرده که باعث افزایش شهرتش در این ژانر میشود.
اره 6 را به همه کسانی که طرفدار ژانر وحشت هستند و افرادی که خود را یکی از دوستداران سری اره بیان میکنند پیشنهاد میکنم چرا که برخی سایت ها این قسمت را حتی بهترین قسمت سری اره بیان میکنند اما به نظر ما ایرانیان که هیچ قسمت یک سری به قسمت اول نمی رسد باز بیان میکنم که اره 1 یک چیز دیگر است.
کارگردانی: 8
داستان پردازی: 9.2
بازیگردانی: 7.5
__________________
درباره فیلم «سرت را بلند کن»
اگر تلاش کنی به هدفت میرسی
«سرت را بلند کن» محصول جدید سینمای ایتالیاست که در دور جدید جشنواره بینالمللی فیلم رم که دو هفته قبل پایان یافت مورد توجه فراوان منتقدان سینمایی قرار گرفت و جایزه بهترین بازیگر مرد را برای بازیگر نقش اصلی آن سرجیو کاستهلیتو هنرپیشه و کارگردان مطرح ایتالیایی به ارمغان آورد. این درام اجتماعی و خانوادگی را آلساندور آنجلینی براساس فیلمنامهای از آنجلو کاربونه کارگردانی کرده است. گابریل کامپانلی، دوسیوکامرینی، جیورجو کولانگلی و آگوستو فارناری دیگر بازیگران این فیلم هستند. فیلم با شعار تبلیغاتی «اگر تلاش کنی به هدفت میرسی» به روی پرده سینماهای ایتالیا خواهد رفت. این فیلم قرار است هنگام پخش بینالمللی با نام اصلی خود یعنی «آلزا لا تستا» اکران عمومی شود. تحلیلگران اقتصادی سینما برای «سرت را بلند کن»، پیشبینی فروش بالایی میکنند.
قصه
مرو (با بازی کاستهلیتو) مردی میانسال است که در رشته کاری خود تخصص زیادی دارد. او یک کارگر صنعتی است که روزانه 10 ساعت کار میکند. وی سالها قبل با دختری اهل آلبانی آشنا شد و با وی ازدواج کرد. حاصل این ازدواج پسری به نام لورنزو (با بازی کامپانلی) است. همسر آلبانیتبار مرو پس از چند سال زندگی مشترک، وی را به مقصد آلبانی ترک کرد و لورنزو را پیش او گذاشت. از آن زمان مرو تنها زندگی کرده و با سختی و مشقت، پسر خود را بزرگ کرده است. لورنزو عشق بزرگ زندگی مرو و تنها دلیل وی برای زندگی و ادامه حیات است. مرو سخت کار میکند تا پسرش یک زندگی آرام و راحت داشته باشد و کمبود مادر واقعی خود را حس نکند. در عین حال، مرو آرزوهای زیادی برای لورنزو دارد. در بین این آرزوها، یکی مهمتر از بقیه است. مرو همیشه رویا و آرزوی آن را داشته که لورنزو با حضور در مسابقات حرفهای ورزش مشتزنی، تبدیل به یک قهرمان این رشته ورزشی شود، اما لورنزو در این زمینه یک مبتدی است و مرو برای اینکه او را از حالت آماتوری درآورده و تبدیل به یک قهرمان حرفهای کند، باید تلاش زیادی به خرج دهد. خود مرو سالها قبل در ایام جوانی، ورزش مشتزنی میکرده است، ولی او هیچوقت نتوانست از حالت آماتوری درآید. حالا او میخواهد پسرش کاری را که وی نیمهتمام گذاشت، به یک پایان خوب و خوش برساند. به همین دلیل، او تمرینهای سخت و سنگینی را پیش روی لورنزو قرار میدهد. برنامه تمرینی لورنزو سخت و دشوار است. وی مجبور است در روز چندین ساعت متوالی به تمرین بپردازد. این مساله وقت و انرژی زیادی از هر دوی آنها میگیرد. لورنزو هم باید یاد بگیرد چگونه در رینگ با حریفهای خود مبارزه کند و هم بیاموزد که چگونه به کمک مشتزنی در زندگی روزمره از خودش دفاع کند. لورنزو وقتی عشق و علاقه پدرش را در رابطه با مشتزنی میبیند، جذب این ورزش میشود و علاقه و محبت بین پدر و پسر بیشتر از گذشته میشود.
لورنزو فقط به خاطر خودش نیست که میخواهد ورزش مشتزنی را بخوبی یاد بگیرد. یکی از هدفهای مهم او رنگ واقعیت زدن به رویای دیرینه پدرش است؛ پدری که زندگی و جان خودش را وقف او کرده است. اما ارتباط صمیمی و بسیار نزدیک مرو و لورنزو با بازگشت ناگهانی دنیسا، مادر لورنزو (با بازی آنیتا کراووس) دستخوش تحولات و ماجراهایی میشود. او که سالها در زندگی پسرش حضور نداشته، حالا برگشته تا جای خالی خود را پر کند. دنیسا برای غیبت طولانی خود دلایل منطقی و قابل قبولی هم دارد. مرو نه میتواند مانع از دیدار لورنزو و مادرش شود و نه میخواهد که چنین کاری کند. او هنوز هم به همسر خود که سالها قبل خیلی ناگهانی و بدون هیچ توضیحی وی را ترک کرد، علاقه دارد. آشنایی لورنزو با آنا هم مساله دیگری است که میتواند مانع از ادامه فعالیت مشتزنی او شود. در چنین شرایطی مرو باید یک تصمیم درست بگیرد تا اوضاع را به حالت عادی درآورد. اما آیا او توانایی آن را دارد که چنین تصمیم مهمی را بگیرد؟
نقد
آلساندرو آنجلینی برای قصه فیلم خود منطقه شمال غربی کشور ایتالیا را انتخاب کرده است؛ جایی که لوکیشنهای آن نقش مهم و تعیینکنندهای در قصه و پیشبرد ماجراهای آن دارند. «سرت را بلند کن» یادآور آثار نئورئالیستی سینمای ایتالیاست که با رنگ و بویی امروزی ارائه میشود. وجه ورزشی فیلم در بعضی لحظات ناخودآگاه قسمت اول «راکی» سیلوستر استالونه را به یاد میآورد. قصه فیلم بین دو درام ورزشی و خانوادگی در نوسان است و فیلمساز بخوبی توانسته ارتباط بین این دو را حفظ کند. این دو وجه فیلم به آرامی در کنار هم قرار گرفته و به جلو میروند. در عین حال، هیچیک از این دو خودش را به دیگری تحمیل نمیکند. قصه فیلم بدون این که تلاش داشته باشد تا حال و هوایی شعاری به خود بگیرد، بحث پیرامون مسائل مختلف اجتماعی و فرهنگی (و حتی سیاسی) را نیز پیش میکشد و در دل ماجراهای خود، آنها را تحلیل میکند. فیلمبرداری فیلم عالی است و صحنههای بسیار جذابی را به بیننده ارائه میدهد. بازیها طبیعی و روان است و کاستهلیتو مثل همیشه یک بازی عالی و زیرپوستی در نقش یک پدر مجرد و زحمتکش ارائه میدهد. آلبانیتبار بودن همسر مرو، رنگی فراملیتی به قصه فیلم میزند و آن را تبدیل به اثری با مضمون بینالمللی میکند. ورود دنیسا همسر مرو به قصه فیلم، آن را وارد مرحله تازهای میکند و به شکلی پیشبینی نشده قصه را وارد چالشهای تازهای میکند. لورنزو در بین آدمهای دور و بر خود بعضی وقتها شبیه موجود اسیری به نظر میرسد که خودش هم نمیداند چه کار باید بکند. بزودی او هم مثل پدرش مجبور به یک تصمیمگیری مهم میشود و کارگردان فیلم، تصمیمگیری نهایی پدر و پسر را به شکل جذابی به یکدیگر پیوند میزند.
حرامزاده های کثافت
این فیلم برای افرادی که تشنه خشونت و خون ریزی هستند ساخته شده. فقط کافیست که اسم تارنتینو را شنیده باشید تا متوجه سبک و سیاق فیلم شوید.
زمان فیلم بر میگردد به دوان جنگ جهانی دوم، و وحشی گری ها به اوج خود رسیده. در این میان خانم Shosanna Dreyfus که یک آلمانی است متوجه میشود که سرنوشت خانواده اش در دستان یک کلونل نازی به اسم Hans Landa است اما تا به خود بجنبد خانواده اش به دست وی اعدام میشوند. Shosanna برای در امان ماندن از دست Gestapo (پلیس مخفی آلمان نازی) به فرانسه میگریزد و به پاریس میرود جایی که او یک هویت جعلی برای خود دست و پا میکند و به عنوان یک اوپراتور سینما مشغول به کار میشود و هنگامی که فرانسه به دست آلمان اشغال میشود ، همه تلاشش را میکند تا انتقام خانواده اش را بگیرد.
در جای دیگر از اروپا ستوان Aldo Raine در حال آماده سازی یک جوخه از سربازان یهودی – آمریکایی برای ایجاد وحشت در سنگر های آلمان ها است. گروهی که در پشت جبهه نازی ها فرود آمده و هدف آنها کشتن هر سرباز نازی است که میبینند و در این راه برای انجام هر کاری آزاد هستند ،افرادی کله شق و بی رحم که دشمنان شان آنها را به اسم "حرامزاده" میشناسند. اسیر کردن در کار آنها نیست، اسرا هم زیاد دوام نخواهند آورد.
سرنوشت Shosanna و Basterds ها زمانی به هم گره میخورد که وزیر تبلیغات نازی ها Joseph Goebbels تصمیم به ارائه فیلمی تبلیغاتی از وقایع ای است که آلمانها در تصرف فرانسه با آنها سر و کار داشتند. این فیلم به نام " Nation’s Pride" (غرور ملت) است که قرار است در آمفی تئاتر Shosanna اکران شود. با کمک Bridget von Hammersmark یک ستاره سینما ی آلمان که به عنوان یک مامور دو جانبه برای متفقین کار میکند اغلب مقامات آلمانی در این تئاتر حضور پیدا میکنند، حال یک فرست عالی برای Basterds پیش می آید تا وحشت به راه افتاده توسط خود را چندین برابر کنند. آنها نقشه ای را طراحی میکنند تا سالن سینمای Shosanna را منفجر کنند و برای این کار در ساختمان سینما دینامیت جاسازی میکنند و ...
کارگردان Tarantino این بار هم ایده های خود را که آزاد از هر قید و بندی هستند را به کار گرفته و به این خاطر بازیگران خود را از نقاط مختلف آمریکا و اروپا ، کهنه سرباز و تازه وارد ، ******** استار و افرادی مجهول دست چین کرده نکته جالب توجه در این تناقضات چهره خنده دار با سیبیلی مسخره آمیز است که براد پیت را در پشت آن قرار داده اند و بعد از هنر پیشگی Pitt یک شاهکار از آب در آمده. از دیگر اعضای Basterds ها میتوان به Eli Roth (بازیگر Hostel1 و 2 ) که نقش گروهبان Donny Donowitz که مردی خشن و مبتلا به سادیسم است را بر عهده دارد، B.J. Novak ( فیلم The office) ، Samm Levine (Freaks and Geeks) ، Paul Rust (I Love You, Beth Cooper) و Omar Doom ( هنر پیشه Grindhouse یکی از فیلم های قبلی Tarantino).
ولی دلیل اصلی شهرت Basterds ها بازیگران اروپایی آن یعنی Diane Kruger (متولد آلمان) و دیگری ایرلندی ای به نام Michael Fassbender و همچنین ستاره جذاب فرانسوی به نام Melanie Laurent که نقش Shosanna را ایفا می کند، است.
و بالاتر از همه ی آنها میتوان Christoph Waltz را به خاطر ایفای نقش کلنل Hans Landa در این فیلم نامزد دریافت جایزه اسکار بدانیم. Hans Landa فردی وحشی و حیوان صفت بوده و رهبری سازمان امنیتی نازی ها در فرانسه را بر عهده دارد. شخصیت آن بسیار شبیه به شخصیت Joker با بازی Heath Ledger فقید در فیلم The Dark Knight (که هیچ گاه از یاد ها پاک نخواهد شد) است، گاهی وحشی گاهی رام، گاهی خشن گاهی خندان. Waltz پیش از این به خاطر نقش اش برنده جایزه بهترین بازیگر مرد در جشنواره کن شده.
یکی از نقاط ضعف فیلم در میزان دیالوگ های بیان شده از زبان اشخاص است چرا که دیالوگ های آن بیشتر توسط Pitt و Roth بیان میشوند و بقیه افراد بیش از 1 یا 2 خط چیزی برای گفتن ندارند همچنین تارنتینو در خط داستانی فیلم بیشتر به روش خود عمل کرده و تاریخ در تصمیم گیری های وی نقش کمتری داشته ، همان طور که بروی بیننده هم چندان تاثیری نخواهد داشت.
حال همه به این نظر رسیده اند که صدا گذاری در فیلم حرف اول را میزند، تارنتینو هم این اصل را روی فیلم جدیدیش به خوبی پیاده سازی کرده، به خصوص در نفس نفس های بین لحظات با تنش بالا، کمدی و کشتار های وحشیانه.
تبلیغات های فیلم بیشتر در بر دارنده ی تارنتینو(Quentin Jerome Tarantino ) هستند تا خود فیلم چرا که کار های وی مثل " Kill Bill 1-2 ، Reservoir Dog ، Pulp Fiction ، Death Proof- ، Grindhouse و natural born killers" اغلب در اوج خشونت به سر میبرند و طرفداران بسیاری دارند. حتی سایت های ایرانی هم یک سال قبل این خبر را که فیلم جدید تارنتینو در راه است را منتشر کردند.پس بهتر است کمی در مورد این کارگردان بیشتر بدانیم.تارانتینو در کارنامه خود یک جایزه اسکار و 46 جایزه دیگر و 36 نامزدی جوایز از جشنواره های مختلف دارد.ژانویه 1992 بود که یک فیلم با نام Reservoir Dogs برنده جوایز فستیوالsundance شد، کارگردان و نویسنده این فیلم یک تازه کار بود به نام "کوئینتین تارانتینو" ، این فیلم تحسین همه را بر انگیخت وکارگردانش در انگلستان تبدل به یک افسانه شد.
تنها دو سال بعد یعنی 1994 او کارش را با “Pulp Fiction” ادامه داد، که این فیلم در جشنواره کن 1994 برنده " نخل طلائی" جشنواره شد، در ادامه این فیلم در اسکار 1995 نامزد سه جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نامه شد! که او و همکار نویسنده اش Roger Avary برنده بهترین فیلم نامه آن سال شدند.
در سال 1995 تارانتینو با شرکت در گروه کارگردانی فیلم “Four Rooms” یک چهارم از چهار قسمت این فیلم را کارگردانی کرد.سایر همکاران تارانتینو در این فیلم، الکساندر راکول ، رابرت رودریگوئز و آلیسون آندرس بودند.
این فیلم که از دید منتقدین بسیار ضعیف خوانده شد، مسلما به خاطر دو قسمت اول آن بود و بهترین قسمتهای آن دو قسمتی بود که توسط تارانتینو و رودریگوئز کارگردانی شده بودند.
فیلم بعدی تارانتینو، From Dusk Till Dawn ، در سال 1996 در ژانر جنایی/خون آشام بود که در این فیلم "جورج کلونی" همبازی تارانتینو شد.
در آخر هم نقطه جالب توجه ای که در مورد این فیلم متوجه شدم این بود که منتقدان بخش سینمایی سایت یاهو نمره ی بالاتری نسبت به اعضای سایت به فیلم داده اند که در نوع خود پدیده ی نادری است.
صحنه های اکشن: 9
کارگردانی: 8.5
داستان پردازی: 8.5
صحنه پردازی: 8.7
امتیاز کل: 8.7
Surrogates
فیلمی است که انعکاس دهنده ی خیلی از دلمشغولی های فعلی ما است. آینده ای که در آن ممکن است تکنولوژی و دست ساخته های خود ما باعث نابودی بشر و تحت سلطه قرار گرفتن انسان ها توسط ماشین ها و ابزارهای ساخت دست خودش شود.
Surrogates داستان دنیایی است که در آینده رخ میدهد جایی که علوم و تکنولوزی پیشرفت زیادی کرده اند و انسان ها به جای آنکه خود از منزل خارج شوند یا کاری بخواهند انجام دهند تمام کارهای خود را به ربات هایی که کاملا شبیه خودشان هستند واگذار کرده اند ربات های انسان نمایی که تمام کارهای دنیا ر انجام میدهند. دنیا کاملا یکنواخت شده است و روابط بین انسان ها و جوامع از بین رفته است.تا اینکه پس از سال ها یک قتل اتفاق می افتد. و اکنون کاراگاه تماس گریر که پنج سال است از خانه خارج نشده مامور رسیدگی به این قتل است..
داستان فیلم برگرفته از رمانی به همین نام نوشته ی رابرت وندیت و برت ویدل است و از چیزی صحبت می کند که امروزه به طور فزایدنده ای در حال ورود به دنیای ما است، تکنولوژی کامپیوتر دستگاه های الکترونیکی . و کاری که اینها می کنند روز به روز ما را از انجام کار باز میدارند و مرتب همه چیزرا سهل و آسان می کنند به طوریکه هم اکنون نیز هستند کسانی که در پشت میز کامپیوتر خانه شان خرید می کنند کارهای اداری اشان را انجام میدهند و کار میکنند.
داستان فیلم نیز برای بسیاری آشنا است از این جهت که فیلم های زیادی از این دست دیده ایم که شاید ملموس ترینشان فیلم من روبوت هستم با بازی بروس ویلیس باشد. این بار نیز همان داستان تکرار می شود. جدا از اینکه داستان فیلم تا حدودی تراری است اما باید دید سایر قسمت های فیلم چه چیزی برای عرضه دارد. البته آنچنان هم تکرار کلیشه در فیلم به چشم نمیخورد و علتش نیز داشتن تم و مایه های درام و احساسی است که کارگردان در آن گنجانده است.
نکته ی جالب فیلم در این است که تمامی بازیگران فیلم را به شدت گریم کرده اند تا سن آنها را کمتر جلوه دهند بروس ویلیس ا چنان اتو کرده اند که سنش را به 35 رسانده اندو سایرین نیز به همین ترتیب. علت را نمیتوان متوجه شد که چرا از بازیرگان کم سن تر استفاده نکرده اند. البته حضور بروس در فیلم خود نقطه ی قوتی است که اتفاقا در بسیاری از صحنه ها به داد فیلم می رسد.
فیلم صحن های ملودرام را کوتاه کرده است تا تماشاگری که برای دیدن یک فیلم اکشن و ماجرایی آمده است را خسته و دلزده نکند. به همین خاطر روابط را کوتاه و بین چند نفر تقسیم کرده است .بین کاراگاه پلیس و همسرش و بین سازنده ی روبات های انسان نما.
فیلم خود را از سایر فیلم های روباتی و آینده نما جدا نمی کند .اما سعی کرده است بیشت در مورد انسان های آن دوره صحبت کند تا نقش روبات ها . فیلم بردرای فیلم نیز به همین خاطر حس و حال آینده را به بیننده اش القا نمی کند و بیشتر روی اشخاص متمرکز است. اما شخصیت پردازی ها و بازی ها نیز در حد متوسطی و خوبی است و ب جز ویلیس که مانند همیشه نقش را سعی کرده به نحوه شایسته ای انجام دهد سایر بازیگران نیز تلاش برای خوب بودن را انجام داده اند.
در مجموع این فیلم میان درام و اکشن و میان زمان حال و اینده درگیر شده است. اگر دوستدار بروس ویلیس و بازی هایش هستید این فیلم شما را راضی می کند ضمن آنکه دوستداران فیلم های اکشن نیز از آن خاطره ی مناسبی خواهند داشت هر چند سطح اکشن کار بالا نیست.
نقد فیلم Couples Retreat
باز هم چند زوج جوان روی رده ی سینما آمده اند تا شما را بخندانند. Couples Retreat یک فیلم کمدی دیگر که به اکران عمومی رسیده است.
داستان فیلم در مورد چند زوج جوان است که از زندگی عادی و کار مداوم خسته شده اند و هر یک نسبت به زوج دیگر به دلیل اینکه احساس میکنند دیگری خوشبختر و شادتر است حسودی میکنند این چهار زوج تصمیم میگیرند تا با همدیگر به یک مسافرت تابستانی بروند . در جزیره ی تفریحی آنها با دیدن رفتار زوج های مقابل چیزهای جدیدی یاد میگیرند و اینکه چه راه هایی برای شاد بودن میتوانند داشته باشند..
مهمترین دلیل اینکه این فیلم را میتوان توصیه کرد بازیگران فیلم هستند که هر یک جزو خوب های سینما کمدی هستند. شخصیت های نوشته شده نیز کاملا با بازیگران تطابق دارند . اگر شما فیلم های کمدی را جزئیات و دقت تماشا میکنید بازیگران در این فیلم چند نقش قبلی خود را تکرار کرده اند مثلا رنو مارسل نقش قبلی خود در فیلم along came polly را بازی کرده است و یکی دو تای دیگر نیز نقش های موفق قبلی خود را دوباره اجرا کرده اند.
برخلاف انتظار بهترین بازی را Colin Biaocchi بازیگر جوان فیلم ارائه میدهد. که به نظر میرسد این فیلم سکوی پرتابش باشد برای بازی های بهتر در فیلم های بهتر.هر چند شوخی ها و بازی سایر بازیگران نیز چیزی کم ندارد و Vince Vaughn به همراه Jason Bateman که از معروفهای کمدی هستند توانسته اند بینده را به خوبی سرگرم و شاد کنند.
اما فیلم برداری و مناظر فیلم نیز واقعا درخشان است. نگاهی به محل سکونت زوج مناظر سبز و آب های ابی کریستالی که بیندازید متوجه می شود که هزینه ی فیلم برداری چقدر بالا بوده است که هزینه ی بالا در این چنین فیلم هایی کمتر دیده می شود.
اما نکته های منفی فیلم نیز کم نیستند مثلا مهمترین ایراد فیلم این است که به اندازه ی کافی شاد و مفرح نیست و داستان بین نمایش شادی و کمدی و عشق و محبت سرگردان می شود. و کاگردان تا حدودی مجبور شده است مفهوم عشقی و عاطفی فیلم را فدا کند. به نیمی از بازیگرن فیلم یعنی همسران و زنان این زوج ها نیز اصلا به درستی پرداخته نمی شود و این مردان هستند که بیشتر در فیلم هستند.
فیلم هر چند صحنه های خنده دار و لحظات شاد زیادی دارد اما تمام این چیزها تا میانه های فیلم است و از ان به بعد فیلم افت زیادی پیدا می کند و وارد بحث های ناقض عشق و عاطفه می شود که به نظر چندان هم در این امر موفق نشده است.
در مجموع کسانی که به دنبال فیلم های کمدی هستند برایشان مهم خندیدن و گذراندن ساعتی به خوشی و شادی است که این فیلم تا حد خوبی این خواسته را برآورده می کند .هر چند می توانست از این هم بهتر باشد.
Tournaments Won: 2
تاریخ عضویت: Oct 2009
محل سکونت: دور از خدا
پست: 3,443
سپاسها: 2,212
در 2,063 پست 5,427 بار سپاسگزاری شده است
نگاهی به فیلم Knowing
روزی که دنیا به آخر رسید
درباره آخرالزمان ، انتهای جهان و به قولی پایان روزها یا همان End Of Days تا کنون فیلم های بی شماری ساخته شده که تولید این فیلم ها به خصوص پس از آغاز هزاره سوم روند شنابداری گرفت ، به طوری که برخی منتقدان و کارشناسان معتبر سینمایی بر این باورند که اساسا امروزه سینمای غرب و علی الخصوص سینمای هالیوود ، آرایش آخرالزمانی گرفته است. آثار متعددی همه ساله در این سینما ساخته و اکران می شوند که هر یک به نوعی به موضوع آخرالزمان پرداخته و زمینه ها و پیامدهای آن به ویژه از دیدگاه ایدئولوژیک صاحبان رسانه و کمپانی های سینمایی در آمریکا ( که بنا برآمار رسمی موجود ، اکثریت آن متعلق به سرمایه داران یهود و البته یکی دو دهه است که اوانجلیست های آمریکا یعنی مسیحیان صهیونیست در آن نفوذ شگرفی پیدا کرده اند) به تصویر می کشد.
محور اصلی این نوع فیلم ها در یک عبارت ؛ نابودی عنقریب کره زمین و حیات برروی آن است که البته در هریک از این فیلم ها به روش و شیوه خاصی نشان داده می شود ؛ در یکی ویروسی خطرناک عامل نابودی است ( این ویروس را در اکثر فیلم های با مایه "زامبی " دیده ایم ) و در دیگری شخص یا اشخاصی شرور در صدد حاکمیت جهانی و سوق دادن دنیا به سوی اضمحلال و خرابی هستند( مثل "بتمن آغاز می کند" یا "ارباب حلقه ها" و یا "هری پاتر").در برخی،فاجعه ای طبیعی در شرف وقوع است که کل زندگی بشر رابه خطر می اندارد (همچون "روز بعد از فردا" یا "10 ریشتر" و یا "برخورد عمیق")و در بعضی دیگر موجودی خبیث و وحشتناک دست به بلیعدن حرث و نسل آدم ها زده یا موجوداتی از فضا برای تسخیر کره زمین و نابودی انسان های آمده اند( مانند "ترانسفورمرز" یا " روزی که زمین از حرکت ایستاد" و یا "جنگ دنیاها" ) و در تعدادی از این گونه فیلم ها هم به طور مستقیم و دقیق ، اعتقادات اوانجلیست ها ( که اینک قوی ترین باورهای جعلی آخرالزمانی را تبلیغ می کنند) روی پرده می آید( مثل " مگی دو" یا " بابل پس از میلاد" و یا "قصه های سرزمین جنوبی").
اما آنچه در تمامی آثار سینمایی موسوم به آخرالزمانی ، موتیف اصلی فرمول نجات در فیلمنامه را تشکیل می دهد ، شخصی است که اغلب با نام "انتخاب شده" یا "برگزیده" و یا "منجی" ( که معولا آدمهایی با موهای طلایی یا بور و چشم های آبی هستند و مشخصه یک آدم خوش تیپ غربی را دارند) ، وارد ماجرا شده و در آخرین لحظات همه چیز و همه کس را از خطر نابودی و اضمحلال نجات می دهد.( جالب اینکه مثلا در فیلمی همچون "10000 سال قبل از میلاد"ساخته رولند امریش حتی به طور مشخص گفته می شود که شخص منجی ، مو طلایی و چشم آبی است!)
امثال نیو در "ماتریکس" یا بتمن و هل بوی و همچنین رییس جمهوری آمریکا در "مگی دو" از این جمله اند و در بعضی فیلم ها نمایندگان دو تفکر آخرالزمانی از عهد عتیق و عهد جدید اوانجلیکی ، هر دو در نجات جهان شریک می شوند و البته معمولا منتسبین تفکر عهد عتیق به نمایندگان عهد جدید اوانجلیکی کمک و یاری می رسانند تا حاکمیت جهانی را بدست آورند ( یعنی دقیقا براساس تفکر امروز صهیونیست های یهودی نسبت به مسیحیان صهیونیست) مثلا در "ارباب حلقه ها" این فرودو و گروهی موسوم به "الف" ها هستند که آراگورن را برای بدست آوردن حق پادشاهی اش یاری می رسانند یا در "نارنیا " ، پیتر و سوزان و ادموند و لوسی به شاهزاده کاسپین برای بدست آوردن حکومت از دست رفته اش یاری می رسانند. همچنین در جنگ های ستاره ای "شوالیه های جدای" و استادان آنها مانند یودا و اوبی وان کنوبی ، لوک اسکای واکر را در نابودی امپراطوری کمک می کنند. حامی هری پاتر هم مجموعه محفل ققنوس از قبیل پرفسور لوپین و سایروس بلک و مانند آنها برای بدست آوردن قلمرو از دست رفته ، هستند و همان پرفسور دامبلدور است که هری در قسمت ششم یعنی شاهزاده دو رگه به خاطر می آورد در مورد نبرد آرماگدون با ولد مورت هشدار داده بود.
به هر حال در اغلب آثار یاد شده ، به نوعی سرانجام همه چیز ، به خوبی و خوشی پایان می پذیرد و مخاطب و تماشاگر البته با ذهنیتی پر شده از جعلیات آرماگدونی ، خوشحال و راضی راهی خانه می شود. اما در فیلم " آگاه" چنین اتفاقی نمی افتد و اگرچه امید به آینده اروشن و پرامید در انتها باقی می ماند ولی آن امید ، دنیایی را نمایان می سازد که دیگر اکثریت مردم کره زمین (از جمله قهرمان داستان فیلم ) حضور ندارد و قبلا در فاجعه ای طبیعی نابود شده اند ! این پایان اگرچه یکی از غیرمنتظره ترین و تراژیک ترین پایان های فیلم های موسوم به آثار آخرالزمانی تا کنون به شمار می آید ولی در عین حال بخش دیگری از باورها و اعتقادات اوانجلیست ها یا مسیحیان صهیونیست را به تصویر می کشد که پیش از این در کادر دوربین سینما قرار نگرفته است.
داستان فیلم از سال 1959 و جشنی در یک مدرسه ابتدایی ایالت ماساچوست آمریکا به نام ویلیام داوس ، شروع می شود که براساس پیشنهاد یکی از دانش آموزان به نام لوسیندا امبری ( که شرایط روحی چندان مناسبی ندارد) ، قرار می شود ، هریک از دانش آموزان یک نقاشی از آرزوها و امیدهایش برای آینده بکشد. بعد از آن ، همه نقاشی ها را در محفظه ای به نام "کپسول زمان" قرار دهند و در زیرزمین دفن کنند تا اینکه 50 سال بعد و در سال 2009 برای بچه های دبستانی آن روز باز شود. هر یک از بچه ها ، یک نقاشی می کشد به جز لوسیندا که پشت و روی کاغذی را از یک سری اعداد بی ربط و بدون معنا پر می سازد. او در همان روز دفن کردن "کپسول زمان" ، دچار تنش روحی شده ، مدتی ناپدید گشته و سپس در اتاقکی کوچک در حال خراشیدن در و دیوار و کندن اعداد و حروف نامشخصی پیدا می شود.
کاغذ و اعداد نامفهوم لوسیندا امبری ، 50 سال بعد و در سال 2009 نصیب پسر بچه ای به نام کیلب کاستلر که در همان مدرسه درس می خواند ، می شود. او که مادرش را سال قبل در حادثه آتش سوزی از دست داده با پدرش به نام جان ، یک استاد علوم فیزیک که در کار تحقیقات نجوم هم فعال است ، زندگی می کند. جان که پسر یک کشیش اوانجلیست است ، پس از فوت همسرش ، تقریبا اعتقادات خود را از دست داده و حتی ترک پدر و مادرش را کرده است. اما برخورد تصادفی او با اعداد نامربوط لوسیندا ، پایش را به ماجراهایی عجیب و غریب می کشاند. او متوجه می شود که اعداد کاغذ لوسیندا ، چندان هم بی ربط نبوده و در کنار هم بازگوی تاریخ حوادث تلخی هستند که در هریک ، گروه زیادی از انسان ها جان باخته اند و آن اعداد علاوه بر تاریخ مورد نظر به ترتیب تعداد کشته شدگان و مختصات جغرافیایی مکان حادثه را نیز نشان می دهد. نکته مهم تر این است که لوسیندا در زمانی این اعداد را برروی کاغذ نوشته که هیچیک از آنها رخ نداده بودند . یعنی در واقع لوسیندا امبری تمامی آن وقایع (که اولینش حادثه 11 سپتامبر 2001 و انهدام برج های دوقلوی نیویورکی است) را پیش بینی کرده بوده. اما در آن کاغذ ، هنوز 3 تاریخ دیگر باقی است که اتفاق نیافتاده ؛ یکی از آنها فردای روزی که جان کاغذ را بدست می آورد طی چند حادثه هوایی رخ می دهد و دیگری چند روز بعد در ایستگاه متروی مانهاتان نیویورک در اثر خارج شدن قطاری از ریل به کشته و مجروح شدن ، صدها نفر می انجامد.
اما سومین حادثه هنوز بر روی کاغذ باقی مانده که در وهله نخست ، جان فکر می کند ، 33 نفر در آن حادثه جان می بازند ولی پس از اطلاع از مرگ مشکوک لوسیندا که سالها قبل روی داده و آشنایی با دخترش به نام دایانا و همچنین دختر کوچک دایانا(ابی) که هم سن و سال پسرش است ، کم کم متوجه می شود ، عدد 33 در روی کاغذ لوسیندا در واقع برگردان EE مخفف کلمه Everyone Else به معنی همه افراد دیگر بوده است ( که این معنی را در کانکس متروکه لوسیندا و در زیر تختخواب وی پیدا می کند). یعنی در واقع در آخرین حادثه ، قرار است همه افراد کره زمین نابود شوند که جان به دلیل تحقیقات قبلی اش متوجه می شود عنقریب اشعه خاصی از تابش خورشیدی ، لایه اوزون اتمسفر زمین را از بین برده و همه چیز را در روی کره خاکی به آتش می کشد. تنها راه نجات ، رفتن به اعماق زمین است که آنهم روش قابل اعتمادی نیست ، چراکه اشعه مذکور تا عمق یک مایلی زمین نیز ، همه موجودات زنده را از بین می برد.
در همین بین ، کیلب و ابی که به خاطر آشنایی پدر و مادرشان ، با یکدیگر صمیمی شده اند با موجودات عجیب و غریبی مواجه می شوند که در گوش آنها زمزمه مداومی دارند به این معنا که همراه آنها به مکان امنی بروند. این زمزمه ها و صداها به آواهایی که لوسیندا می شنیده و به دخترش دایانا می گفته بسیار شبیه است.
فیلمنامه "آگاه" را جولیت اسنودن ، استایلز وایت و رین دوگلاس پیرسن براساس داستانی از خود دوگلاس پیرسن نوشته اند که پیش از این تنها قصه فیلم "مرکوری برمی آید" را به رشته تحریر درآورده بود. در کارنامه جولیت اسنودن و استایلز وایت نیز تنها مورد قابل توجه ، همکاری در نوشتن فیلمنامه "بوگی من " یا "لولوخورخوره" بوده که یک فیلم متوسط در ژانر هراس محسوب شده. اما اینکه اصلا قصه و فیلمنامه "آگاه" به ریچارد کلی تعلق داشته ( که پیش از این دو فیلم آخرالزمانی از نوع اوانجلیستی به نام های "دانی دارکو" و "قصه های سرزمین جنوبی" را نوشته و کارگردانی کرده) این سوال را برای علاقمند پی گیر سینما جواب می دهد که چگونه نوشتن فیلمنامه چنین پیچیده و مهمی (برای صاحبان فکری اثر) برعهده چنان فیلمنامه نویسان بی تجربه و ساخت آن به کارگردانی همچون الکس پرایس سپرده شده که تنها فیلم قابل اعتنایش ، "من ، ربات" در سال 2004 بوده است.
به هرحال فیلمنامه "آگاه" از ساختار جذاب و کلاسیکی برخوردار است و می تواند به دلیل درونمایه معمایی و ماورایی خود ، مخاطب را برای پیدا کردن پاسخ سوالاتش تا آخرین فریم های فیلم نگه دارد و البته کلیشه ای ترین صحنه ها را به او نشان دهد. به نظرم این هنر کمی نیست و دقیقا از یک فیلمنامه استاندارد برمی آید که بتواند مخاطبش را با عناصر و عوامل تکراری و نخ نما شده برروی صندلی سینما نگه دارد. اگرچه شاید بارها و بارها شاهد داستان هایی از این دست بوده که یک بچه به اعمال خارق العاده ای دست زده( سری طالع نحس که از خاطرتان نرفته) یا پدر و فرزندی که در کارهای علمی و حتی نجوم دست به اکتشافات خاصی می زنند ، درگیر ماجرایی ماورایی می شوند ( از دم دست ترین آنها می توان به "تماس " رابرت زمه کیس یا بعد از آن فیلمی به نام "فرکانس" اشاره کرد) سپس به کشف راز و رمز پرداخته و در این کشف و شاید شهود با یک زن و دختر دیگر ( که به صورتی به ماجرا مربوط می شوند) همراه می گردند ( در آثاری مانند "جنگ دنیاها" و "روزی که زمین از حرکت ایستاد" مشابه چنین حلقاتی دیده می شود) البته گاهی اوقات هم این گروه به یک مرد و زن ماجراجو یا دانشمند محدود می شوند همچون "رمز داوینچی" یا " فرشتگان و شیاطین" که همین روزها برپرده سینماها رفته است و الی آخر...
اما آنچه می تواند در این دسته فیلمنامه ها ، تماشاگر را علیرغم کلیشه ها و تکرارها درگیر کند ، بهره جستن از عناصری است که برای او ملموس بوده و با آنها در زندگی روزمره اش تماس داشته است. مثلا اینکه همواره زامبی ها را در نقاط و مکان هایی دوردست یا با مختصات ویژه نشان دهند ، اگرچه می تواند مخاطبش را بترساند اما به طور معمول تاثیر روحی خاصی بر وی ندارد، چون دور افتادگی یا نامحتمل بودن مکان اتفاق درون فیلم ، ذهنیت او را آسوده می سازد ولی وقتی فی المثل در قسمت دوم فیلم "شیاطین" ساخته لامبرتو باوا در سال 1987، زامبی ها پس از زنده شدن ، از طریق صفحه تلویزیون ، وارد محل سکونت مردم می شوند ، آنگاه با چنین تمهیدی ، تاثیر فیلم در ایجاد هراس برای مخاطب چند برابر می گردد.
در فیلم "آگاه" نیز دو صحنه برخورد هواپیما با زمین در بزرگراه و سوختن مسافران آن و همچنین از خط خارج شدن قطار مترو و ویران کردن ایستگاه مانهاتان ، (علیرغم جلوه های ویژه نه چندان قوی) می تواند تاثیر بیشتری برمخاطب در پذیرفتن نزدیکی حوادث فاجعه آمیز داشته باشد که مقصود اصلی سازندگان فیلم به نظر می آید.
اما کشف راز و رمز پیش گویی یا پی بردن به گنج یا حادثه ای از روی اعداد و حروف هم که بارها و بارها در فیلم های مختلف رویت شده که همین "رمز داوینچی"یا "اسرار حروف" و یا "گنجینه ملی" (که از قضا در آن هم نیکلاس کیج به رمز گشایی مشغول می شد!) از همین گروه محسوب می شوند. ضمن اینکه از همان لحظه نخست که لوسیندا مشغول نوشتن آن سلسله بی معنای اعداد می شود ، اظهر من الشمس است که این اعداد یک ربط و وصلی به یکدیگر دارند. نحوه رسیدن کاغذ لوسیندا به کیلب و جان کاستلر هم بسیار پیش پا افتاده روایت می شود ، اگرچه قاعدتا و بنا به اعتقاد سازندگان فیلم ، کیلب ، یک برگزیده بوده و طبعا بایستی در دبستان داوس قرار می گرفته و باید آن زمزمه های عجیب و غریب را هم می شنیده است.
به یک نوعی هم ، کیلب ، شبیه پسر جیلیان گیلر در فیلم "برخورد نزدیک از نوع سوم" (استیون اسپیلبرگ) است که از همان اوایل فیلم عاشق آدم فضایی ها بوده و همراه آنها می رود. از قضا در آن فیلم هم یک مرد به نام روی نیری ( با بازی ریچارد درایفوس) و همین خانم جیلیان گیلر با آن سفینه غول پیکر و موجودات بیگانه ارتباط گرفته و قبل از همه آنها را احساس می کنند.
ولی علیرغم همه این کلیشه ها و تکرارها ، فیلم "آغاز" از نوآوری هایی برخوردار است که می تواند باعث جذابیتش شود. از جمله رویه ای که فیلم در سکانس های انتهایی خود باز می یابد. در واقع تا زمانی که جان کاستلر بالاخره با سماجت دری را که لوسیندای 9 ساله با ناخن هایش بررویش کنده کاری کرده بوده و احتمالا آدرس مکان امن گریز از فاجعه آخرالزمانی را داده بوده ، پیدا کرده و محل نقطه امن را کشف می کند ( که گویا همان کانکس متروکه لوسیندا است) مخاطب همچنان براین تصور است که همه چیز آنچنان که وی پیش بینی کرده بوده ، به انتها می رسد یعنی همه آن فاجعه اقلیمی نمی تواند گزندی به قهرمانان داستان ما برساند و آنها در همان مکان امن زنده می مانند . ولی از صحنه فوق به بعد به تدریج ، پیش بینی های مخاطب در فیلم به وقوع نمی پیوندد.
دایانا با اتومبیلش ، کیلب و ابی را می برد و جان را قال می گذارد. در مرحله بعد همان موجودات عجیب و غریب ، بچه ها را همراه خود برده و حالا دایانا را جا می گذارند. دایانا در تعقیب آنها دچار سانحه شده و در میان ناباوری تماشاگر فیلم ، می میرد. بالاخره جان به بچه ها می رسد و آنها از مکان امنی که آن موجودات می خواهند ببرندشان ، برای جان تعریف می کنند (بازهم در اینجا تماشاگر پیشگو می تواند قانع شود ، چون بالاخره قهرمان داستان ما ، یعنی جان کاستلر همراه بچه ها نجات خواهد یافت و شاید هم مانند آنچه در فیلم "روزی که زمین از حرکت ایستاد" یک واسطه ای پیدا کند تا شفاعت کرده و آن موجودات را از شر نابودی کره زمین ، منصرف سازند! اما به قول معروف زهی خیال باطل برای مخاطبان کلیشه ای که در اینجا نه تنها آن موجودات ( که دیگر معلوم می شود اصلا فضایی، به معنی ساکنان کرات دیگر نبوده و از جهان باقی آمده اند) از خیر بردن بچه ها نمی گذرند بلکه حتی اجازه نمی دهند که جان هم با آنان همراه شود و حتی خواهش وی را با بی اعتنایی رد می کنند!!
شاید تا اینجا هم هنوز برای تماشاگر حرفه ای امیدی باقی باشد که فیلم با پایانی کلیشه ای تمام شود ، یعنی سرانجام ، جان ، کره زمین را نجات داده و در انتظار بازگشت بچه ها بماند. اتفاقا وقتی پس از رفتن بچه ها و دور شدن آن شیء غول پیکر سفینه مانند ، جان بیهوش شده و سپس با بارش قطرات باران به هوش می آید ، یک لحظه همان بیننده پی گیر ، فکر می کند که خب ، بالاخره تمام شد و کره زمین نجات یافت اما هنگامی که جان به شهر می رسد ، آن را در یک تلاطم آپوکالیپسی به سبک و سیاق صحنه های ذهنی فیلم "ایثار" (آندری تارکوفسکی) مشاهده می کند که همه آدم ها وحشت زده در حال گریز هستند ، فقط پدر و مادر جان به دلیل اعتقادات و باورهای آخرالزمانی شان ، سرنوشت را پذیرفته اند و در آغوش یکدیگر همه سوزی پایانی را قبول می کنند. آخرین جمله پدر جان هم خطاب به وی جالب است و می تواند نشانه ای دیگر بر ایدئولوژیک بودن فیلم "آگاه " باشد . پدر می گوید : "این پایان نیست ، جانی " و جان با آرامش پاسخ می دهد :"می دانم".
در یکی از تراژیک ترین صحنه های آخرالزمانی تاریخ سینما ، زمین نابود می شود و در آتش می سوزد در حالی که گروهی از انسان ها از جمله کیلب و ابی به آسمان و مکانی بهشت گونه رفته اند تا به قول خودشان در زمانی دیگر بازگردند و از نو شروع کنند. ( حتی در قسمت سوم "ترمیناتور" با عنوان "برآمدن ماشین ها" که نام دیگرش "جنگ آرماگدون" است ، زمین دچار همه سوزی می شود ، اولا تماشاگر این نابودی را مشاهده نمی کند و ثانیا جان کانرز و دوست دخترش ، در همین کره زمین باقی می مانند تا دوران جدید را شروع کنند).
این بخش از فیلم "آگاه" که در آثار پیشین اوانجلیستی چندان مورد روایت قرار نگرفته بود ، در باورهای این فرقه صهیونیستی به "عروج مسیحیان نو تولد یافته" معروف است و آن دسته قلیل از مسیحیان و یهودیان را شامل می شود که با اعتقاد به آرماگدون ، جنگ آخرالزمان و برپایی اسراییل ، منتظر بازگشت حضرت مسیح شوند و در این مسیر گویا با سربرآوردن دجال یا آنی کرایست به آسمان می روند ، در حالی که زمین در آتش ضد مسیح می سوزد و سپس ( پس از گذشت 7 سال) حضرت مسیح و آن نوتولد یافته ها به زمین بازخواهند گشت ، طی نبردی خونین به نام آرماگدون همه دشمنانشان را از بین برده و هزار سال حاکمیت برکره زمین را آغاز خواهند نمود.
در فیلم "آگاه" در واقع کیلب و ابی به نوعی همان "مسیحیان نوتولد یافته" هستند که در میان همه سوزی کره زمین به آسمان رفته و در مکانی بهشت گونه ، سکنی گزیده و خود می گویند که باز خواهند گشت تا همه چیز را از نو شروع کنند.
جری فالول از رهبران اوانجلیست در کتابش می نویسد که مطابق اعتقادات اوانجلیست ها در آخرالزمان ، یهودیان از سراسر جهان باید به سرزمین فلسطین مهاجرت نمایند و هم زمان با ظاهر شدن دجّال (آنتی کرایست)، 144000 نفر از یهودیان به مسیح اعتقاد پیدا خواهند نمود و همراه «مسیحیان دوباره تولّد یافته» و مسیح به بهشت خواهند رفت و آن گاه تمامى یهودیان باقیمانده جهان به دست دجّال کشته خواهند شد. هفت سال بعد از ظاهر شدن دجّال، مسیح همراه مسیحیان دوباره تولّد یافته به زمین فرود خواهند آمد و دجّال را در محل فلسطین ، در جنگ نهایى مقدس (آرمگدون) شکست خواهند داد و مسیح پس از آن براى مدت هزار سال حکومت جهانى را به پایتختى بیت المقدس رهبرى خواهد کرد.
هال لیندسی از دیگر رهبران اوانجلیست در کتاب معروف خود به نام "زمین ، سیاره بزرگ مرحوم" می نویسد :"...نسلی که از 1948( یعنی از زمان تشکیل دولت اسراییل) به این سو به دنیا آمده است ، شاهد عینی دومین ظهور مسیح خواهد بود. اما پیش از آن رویداد ، ما باید هم جنگ یاجوج و ماجوج را ببینیم و هم نبرد هارمجدون (یا آرماگدون) . کشتار همه سوزی بدین گونه آغاز خواهد شد..."
پت رابرتسون که مانند سایر اوانجلیست ها طرفدار سرسخت اسرائیل و صهیونیسم است و مطابق اعتقادات جدید پروتستانها درباره «عملى نمودن خواسته هاى مسیح» و «تحقق پیشگوییهاى انجیل"،تأیید همه جانبه از دولت اسراییل را یک وظیفه دینى براى خود مى داند. رابرتسون مانند دیگر اوانجلیست ها به طور گسترده چنین تبلیغ مى کرد که مسیح تا سال 2007حتما ظهور خواهد نمود و کتابى را با عنوان پایان عصر تألیف نمود و در آن تأکید کرد که جنگ نهایى مقدس (آرماگدون) بعد از سال 2000 و قبل از سال 2007 آغاز شده، در این جنگ سراسر جهان نابود خواهد شد و فقط اوانجلیست ها که خود را «مسیحیان دوباره تولّد یافته» معرفى مى کنند نجات خواهند یافت.
THE HEART LOCKER
«گنجهی رنج» فیلمی ست به کارگردانی کاترین بیگلو و برگرفته از داستانی نوشتهی مارک بوول، یکی از بهترین فیلمهای غیرمستند آمریکایی که تا کنون راجع به جنگ عراق ساخته شده است. از چندی پیش، دیگر فیلمهای جنگی نتوانستند ذائقهی بینندگانشان را تحریک کنند و یا در حد و اندازهی آثاری هنری به آنها نگاه نشد و اما حال این فیلم شاید بتواند اثری در خور تحسین تلقی شود که بتواند به موفقیتهای تجاری در سطح جهان نیز برسد. مجموعهای از درامهای با موضوعهای تکراری که در پاییز 2007 مسیر پر پیچ خم اکرانهای عمومی را با آثاری احساسی و محافظهکارانه پیمودند، هم باعث تردید و تزلزلی تمام عیار و نگرانکننده شدند و امیدبخش نبودند و آنچنان که باید سرگرمکننده هم نبودند. حتی شاید بینندگانشان را از دیدن حقیقت به همان اندازه که باید، سُست و گیج کردند، مثل آن که دلشان نمیخواسته آن حقایق را بازسازیشده بر پردهی سینما ببینند.

پس به من اجازه بدهید از منظر دیگری به فیلم بپردازم، با عِلم بر اینکه عدم توافق و شناخت تا چه اندازه میتواند ریسکپذیر باشد. من روی ماشینم شرط میبندم که «گنجهی رنج» بهترین فیلم اکشن در میان اکرانهای عمومی تابستان نیست. اما فیلم از درون مهیج است، به گونهای که شدت حس تعلیق و شگفتزدگی ترشح آدرنالین را در رگها افزایش میدهد. فیلم پر است از سکانسهای انفجار هیجان ایجاد شده از درگیرها، اما داستان فیلم به آن میماند که گویی در سوراخ فرض و تعهداتی فروتنانه نفس میکشد، اینکه یک چنین آثاری تنها مناظری پوچ یا شلوغبازیای غیرمدبرانه هستند. خانم بیگلو که کارنامه فیلمسازیاش (شامل «نقطهی شکست»، «پولاد آبی»، «روزهای غریب» و«ک 19: بیوهساز») نامتقارن و ناهمگون اما به دور از ایجاد هرگونه حس کسالتآور در بیننده بوده، درکی مرموز و غیرطبیعی نسبت به آنچه چشمهایش میبینند، گوشهایش میشنوند و اعصاب و مغزش دریافت میکنند، دارد. او یکی از معدود کارگردانانی است که ساخت فیلم اکشن و سینمای ایدهها برایش به یک معنا هستند. ممکن است از شوکی که دیدن «گنجهی رنج» به شما وارد میکند بیرون بیایید، مشعوف و تا حدی خسته شوید اما همچنان فیلم ذهن شما را به خود مشغول خواهد کرد.
الزاماً علل و وقایع مربوط به جنگ عراق چیزهایی نیستند که ذهن شما را به خود مشغول کنند. اصرار فیلمسازان بر زوم کردن و بسیار نزدیک شدن به لحظه به لحظهی تجربهی سربازها در میدان نبرد در وجه خود قابل تحسین اما تا حدی هم طفرهآمیز است. «گنجهی رنج» که داستانش در سال 2004 به وقوع میپیوندد (اکثر بخشهای فیلم در اُردن گرفته شدهاند) داستان مردانی را شرح میدهد که هرروزه زندگی خود را در خیابانهای بغداد و بیابانهای اطرافش به خطر میاندازند و در نتیجهی آن از لحاظ روحی بسیار تحت فشار و اِسترس هستند، بسیار درگیرند و جزئیات ِعملیات نجات سؤالات زیادی را در رابطه با اینکه آنها واقعا ً در آنجا چه میکنند در ذهنشان به وجود آورده است.
فیلمسازان خارج از تعهداتی که به شخصیتهایشان دارند، کتمانکنندهی خیلی از حقایق هم هستند. اما با وجود تمامی این محدودیتها «گنجهی رنج» اثری خارقالعاده از آب در آمده است. خانم بیگلو با فیلمهایش نوعی فراواقعنگری را تجربه میکند؛ مثل اینکه ساختارهای روانشناسانه و پیچیدگیهای اخلاقی جنگ را به واسطهی یک ِسری آثار ِ زیرکانه به چالش کشیده است.
تمرکز او به روی کمپانی دلتاست، واحدی از ارتش که کارش یافتن و خنثی کردن بمب است -یا انفجار بیخطر بُمبها اگر همهی راهکارها به هیچ ختم شود- آ ای دیهایی که در هر جایی میترکند، مثل رویش قارچهای خودرو پس از باران. برخی از ابزار و بُمبها بسیار سادهاند و برخی دیگر به شدت استادانه ساخته شده اما هر کدام برای شناسایی و هلاک بیرحمانهی فرد یا گروهی در جایی کاشته شدهاند.
و به همان اندازه که خانم بیگلو در تولید و تدوین لحظات خطر پیشرو بوده، اما نتوانسته در زمینهی تکنیک به خاطر و در قالب خود اثر به آن شدتی که بر روی درام درونی بشر تمرکز داشته، برجسته عمل کند. درگیرهای میان کمپانی دلتا و دشمنان نامعلومش بیشتر تئاترگونه هستند. همدستی سازندگان بُمبها با تماشاچیان عراقی برای مشاهده و ارزیابی آنچه اتفاق میافتد، درحالیکه بطور خونسردانه در حال تماشا کردن تیراندازی آمریکاییهایی هستند که عرق میریزند و در ضمن صحبتهایشان دست و پاهایشان را هم حرکت میدهند.
نه اینکه در فیلم به همهی سربازها به یک میزان پرداخته شده باشد اما تمرکز«گنجهی رنج» به روی سه مرد است که خُلق و خوی تهاجمی آنها خطر و شجاعت صحنههای نبرد را به داستانی قابل فهم و رضایتبخش پیوند میدهد. اُوِن الدریج متخصص (برایان گراتی) مجموعی از خُلق و خوهای عصبی و حرکات گیج و سردرگم را با خود دارد، مشتاق به خوشحال کردن و شرمسار از ترسهای ذاتیاش و به طور هراسآوری آسیبپذیر است. گروهبان جی.تی سَنبورن (آنتونی مَکی) حرفهای دقیق و بینقص است که به امید بر اینکه خرمندیاش او را زنده به خانه باز خواهد گرداند به همراهی تن در داده است.
اما شخصیت مرموز و غیرقابل فهم،گروهبان ویلیام جیمز (جرمی رِنُر) است که پس از کشته شدن رهبر گروه به دِلتا میپیوندد، او به سوژهی کاریاش بیش از آنکه شبیه به یک تکنسین برق نزدیک شود، همانند نوازندهی جاز ِ یک گروه راک یا هنرمند اکسپرسیونیست انتزاعی نزدیک میشود. اهل سیگار و علاقهمند به موسیقی مِتال با حس شوخطبعی ِ گستاخانه همراه با آسودگی خاطری که جزوی از قاعدهی ارتش است. او به هر بُمب یا درگیری نه با ترس بلکه با نوعی الهام روحی و شوق و شور فیالبداهه نزدیک میشود. همچنان که کورمال کورمال به دنبال سیمهایی که تودههای بُمب به آنها متصلاند و هر آن ممکن است اتومبیلی را به آتش بکشند، میگردد یا به دنبال ترسیم نقشهی تار عنکبوتوار فشنگهای کارگذاشته در کف خیابان، به فردی میماند که هر لحظه از زندگیاش در دستان خودش است. نه اینکه نادان و احمق باشد. به گفتهی سَنبورن به نظر میرسد که به شکل دیوانهواری جسور و نترس است.
و اجرای رِنِر –عطش برانگیز، سرخوش، بیپروا و دقیق- به اندازهی همهی چیزهایِ دیگرِ فیلم هیجان برانگیز است. در هر سکانسی رویههای متفاوتی از شخصیت جیمز نمایان میشود. او میتواند بیعاطفه و یا در لحظهای پَست باشد اما مهربانی و عطوفتی بنیادی هم در وجود او مشهود است. آشکار شدن حس پنهان او نسبت به پسرک دیویدیفروش ِ عراقی، دلنگرانی صبورانهاش زمانیکه الدریج در مخمصهی آتش و جسدهای سربازان گیر افتاده، در بحبوحهی ترس و هراس آن شرایط، قابل درک است.
بیشترین چالشها میان جیمز و سَنبورن است: رقابت و درکنشدن. اما نشانی از عشقی مردانه همانند حس میان کیانو ریوز و پاتریک سوایزی در «نقطهی شکست» میان آن دو هم دیده میشود. در سکانسی رِنِر و مَکی مشتهایی به شکم هم میزنند که به نظر نمایشی سنتی میآید که احتمالاً باید به شهوت و یا قتل منتهی شود اما نگاه خانم بیگلو این است که هیجانات میان سربازانی که با هم رفیق هستند در جایی بستر گسترانیده که شهوت و محرکهای قتل در آن راهی ندارند.
«گنجهی رنج» با نقل جملهای از کرایس هجس، یکی از نویسندگان پیشین مسائل جنگ در نیویورکتایمز، شروع میشود؛ جایی که گفته بود: "جنگ یک مادهی مخدر است". این امکان وجود دارد که بتوان جیمز را به چشم یک معتاد به جنگ نگاه کرد، یک معتاد به خطر که همهی حسهای خوب و زندگی و امنیت دیگران را فدای عادات خود میکند، اما مجموع تخصص او در زمینهی شناخت بُمب که هر لحظه ممکن است او را به کشتن دهد و آرامش و روحیهای که در نتیجهی گستاخی و ویژگیهای بچهگانهاش حین کاردارد، چیزی برعکس آن را به نمایش گذاشته است.
الدریج آدم محجوبی است که به کارش تسلط کافی ندارد و از این حیث ناراحت هم هست اما توانسته علیرغم ترسهایش در موقعیتهای سخت خوب عمل کند. سَنبورن بسیار حرفهای ست و کارش را خوب و آگاهانه انجام میدهد. اما جیمز چیز دیگری ست، کسی است که میتوانیم به خوبی درکش کنیم، حتی اگر تا به حال در عمرمان همچین آدمی ندیده باشیم. بسیار حرفهای، بااستعداد و هنرمند. هیچ تعجبی ندارد اگر بگوییم خانم بیگلو هم او را کاملاً و به خوبی شناخته است.
سال یکم
یکی از زیر ژانرهای کمدی، زیرژانر کمدی تاریخی است که در دورههای زمانی مختلف کارگردانان به صورتهای مختلف به آن پرداختهاند. این پرداخت بیشتر متاثر از میزان آشنایی مردم با تاریخ و واقعیتهای باستانی حاکم بر دورههای مختلف تاریخی بوده است. بر این مبنا کارگردانان مختلفی که برای ساخت فیلم کمدی، این زیرژانر را مورد تمرکز قرار میدهند غالبا سعی کردهاند که ابتدا تحقیقات کاملی درباره دوره تاریخی مد نظر خود انجام داده و سپس با رفع شک و شبهات موجود در آن، به نگارش سناریو و سپس ساخت فیلم دست زنند. وفاداری به خواست مخاطب در ساخت کمدی تاریخی تا بدانجا پیش رفته که در دهه شصت این گونه فیلمها کاملا مطابق ایدهآل ذهنی تماشاگر ساخته میشدند و کمتر کارگردانی بود که بخواهد در آنچه از آن به عنوان باور عمومی راجع به تاریخ یاد میشود، دست ببرد به همین دلیل در این دهه حتی مدل آرایش موهای بازیگران فیلمهای کمیک تاریخی و همچنین نحوه پوشش ظاهری آنها متاثر از باورهای عامیانه بود. موهای فِر خورده و درهم برهم که مدتها است رنگ شستشو را به خود ندیده و لباسهایی که بخشی از آنها پاره است، از جمله این عناصر بودند که حتی جدا از سینما به تئاترهایی که با مضمون نمایش زندگی در قبایل ابتدایی ساخته میشدند هم راه یافته بودند. هارولد رامیس کارگردان «سال یکم» نیز تمام تلاش خود را انجام داده تا بدین شکل رفتار کند یعنی وی کاراکترهایی را در مرکز داستان خود قرار داده که بیش از آن که شخصیت باشند، تیپ هستند و همچنین ماجراهایی را در دل داستان فیلم روایت کرده که رخداد آنها بیش از همه مدیون رفتار خاصی است که از تیپهای آشنای فیلم سر میزنند. اینگونه فیلمسازی شاید مخاطبان درجه یک سینما را راضی نکند اما از نظر مخاطبان عام با استقبال نسبی روبه رو شده و سبب آن گشته که «سال یکم» پس از 4 هفته اکران حدود 40 میلیون دلار فروش داشته باشد یعنی به طور متوسط هفتهای 10 میلیون دلار!
نظرات منتقدان:
اوون گیلبرمن – «سال یکم» با رعایت کامل قواعد حاکم بر گونه تاریخی و در اینجا کمدی تاریخی متاثر از باورهای باستانی انسان محصول قرن 21 ساخته شده و از خط داستانی برگزیده شده برای ساخت فیلم گرفته تا اسامی که برای کاراکترها برگزیده شده، ردپایی پررنگ از وفاداری به کلیشهها را شاهدیم. زِد و اُه کاراکترهای اصلی فیلم هستند؛ زد یک مرد جوان شوخطبع، پرحرف و غرغرو است که در مقابل سنتهای دست و پاگیر قبیلهاش ایستادگی کرده وتلاش میکند برای تعدیل این سنن، حتی قید زندگی در قبیله را هم بزند. اُه نیز یک آدم لوس و یکدنده است که اتفاقا همین لجاجتش سببساز همراهیاش با همسفرش زد و جدایی از قبیله میگردد. این زوج جوان با لباسهایی که از پوست شیر درست شده، کفشهایی چکمه مانند و موهایی که سالها است مرتب نشده، به خاطر رعایت نکردن قوانین قبیلهای که به آن تعلق دارند، مستوجب مجازات شناخته شده و از قبیله طرد میگردند؛ رفتار این دو با بزرگترهای قبیله بسیار شبیه به رفتاهای جوانان روزگار ماست که هر گونه تلاشی برای ارتباط برقرار کردن با والدین خود را بیفایده دانسته و پس از یکی دو بار جر و بحث، سعی میکنند زندگی مستقلی را برای خویش برگزینند.20 دقیقه ابتدایی فیلم به نمایش درگیری زد و اُه با سردمداران قبیله و سپس طرد آنها از قبیله اختصاص یافته است. این زوج پس از خروج از قبیله باستانی خویش، به سوی کوهستانها به راه میافتند تا پس از دور شدن از انتهای زمین که شاید به نوعی همان محلی است که قبیله آنها در آن ساکن شده به میانه این کره خاکی رسیده و در آنجا سکنی گزینند. داستان فیلم در برخی جاها و به خصوص در نمایش مشکلاتی که پیش روی زد و اُه قرار میگیرد بسیار شبیه به وقایعی است که در ابتدای پیدایش زمین برای هابیل و قابیل رخ داده بود البته مفرح بودن اغلب اتفاقات موجب شده که اکثریت مخاطبان این اشارات را نادیده بگیرند اما به هر حال یک مخاطب نکتهسنج قادر خواهد بود از همین طعنههای سمبلیک هم چیزهایی بیاموزد!
لوک وای.تامپسون- کارگردانی «سال یکم» برعهده هارولد رامیس سینماگر قدیمی هالیوود و خالق آثاری چون «تعطیلات»، «روز دوم فوریه» و «محصول یخی» بوده است. رامیس که فکر میکنم 65 سالگی را هم پشت سر گذاشته باشد، با همکاری جین استاپنیتسکی و لی ایسنبرگ سناریوی فیلمش را براساس دو شخصیت اصلی داستان یعنی کاراکترهای زد و اُه که توسط جک بلک و مایکل سرا نقشآفرینی شدهاند، بنا کرده و سپس با قرار دادن این دو شخصیت متناقض در دل رویدادهایی که گمان میکنم بسیاری از آنها ما به ازای تاریخی داشته باشند، جریان فیلم خود را پیش برده است. این مساله باعث شده «سال یکم» از نظر معنایی در سطحی بالاتر از کمدیهای روزمرهای که طی ماههای اخیر در هالیوود اکران شدهاند، قرار گیرد. بازی جک بلک را مثل همیشه در حد متوسط به بالا ارزیابی میکنم. بلک یک ویژگی مثبت دارد، آن هم اینکه وی هیچگاه سعی نمیکند طوری بازی کند که فیلم وابسته به حضور او به عنوان بازیگر شود بلکه تلاش بلک همواره بر این استوار است که به عنوان یک جزء از مجموعهای بزرگ، کارش را درست انجام دهد و به گمانم فارغ از موفقیت نسبی «سال یکم» در گیشه، این جک بلک است که یک بار دیگر در عرصه بازیگری موفق نشان میدهد!
نکات حاشیهای:
-- یکی از بزرگترین گافهای فیلم مربوط به نمایی است که کاراکتر زد در حال خوردن کباب است، او ابتدا یک تکه کباب را نصف میکند تا نیمی از آن را در دهان بگذارد اما در نمای بعدی میبینیم که کبابی که او در حال خوردن آن است، یک تکه کامل است نه نصفِ آن!!!
-- هارولد رامیس کارگردان فیلم درباره دلایل اصلیاش برای انتخاب یک داستان باستانی جهت ساخت فیلم و همچنین مشکلاتی که پیرامون ساخت آن وجود داشته، چنین گفته است : "اینگونه داستانها به اندازه کافی کنجکاویبرانگیز هستند یعنی مخاطبان دوست دارند بدانند که واقعا هزاران سال پیش از این مردم چگونه زندگی میکردهاند. تنها مشکل، انتخاب مکان مناسب برای به تصویر کشیدن نماهای باستانی فیلم بود که با اندکی تحقیق توانستیم فیلمبرداری را در لوکیشنهایی واقع در نیومکزیکو و لوئیزیانا انجام دهیم!"
مشخصات فیلم:
سال یکم
Year One
کارگردان: هارولد رامیس
فیلمنامه: هارولد رامیس، جین استاپنیتسکی، لی ایسنبرگ
مدیر فیلمبرداری: الار کیویلو
تدوین: کریگ هرینگ، استیو وِلک
طراح صحنه: ریچارد فوجو
موسیقی: تئودور شاپیرو
بازیگران: جک بلک، مایکل سرا، الیور پلات، دیوید کراس، هنک آزاریا، کریستوفر مینتز پلاس، وینی جونز، هانک آزاریا
مدت: 100 دقیقه
محصول 2009 آمریکا
ژانر: کمدی، حادثهای
داستان فیلم:
در سال یکم، یعنی حدودا ابتدای پیدایش زمین، یک زوج شکارچی کم عقل با نامهای زد (با بازی جک بلک) و اُه (با بازی مایکل سرا) که هر دو انسانهایی لجباز هستند، با والدین خود درگیریهایی پیدا میکنند. این جدالها در ابتدا چندان مهم جلوه نمیکند اما با اصرار این زوج بر مواضعشان، خانوادههای آنها تصمیم میگیرند که آنها را از روستای بدویشان اخراج کنند. این اخراج در ابتدا با استقبال زد و اُه روبه رو میشود اما آنها خیلی زود میفهمند که با خروج از روستا باید پای در جهانی بگذارند که هیچ شناختی از آن ندارند...
«آدمهای بامزه»
استقبال از کمدی «آدمهای بامزه» را بیش از هر چیز دیگر میتوان به حضور آدام سندلر در نقش اول آن نسبت داد. سندلر سالها است که در کمدیهای مختلف در قالب تیپیک شخصیت منفعل-موافق به ایفای نقش میپردازد و اتفاقا ترکیب درست این دو ویژگی توسط وی موجب شده که مخاطبان از اغلب کارهای وی استقبال نسبتا خوبی به عمل آورند. در «آدمهای بامزه» بازهم سندلر را در قالب کاراکتری خوش و خرم میبینیم؛ کاراکتری که این بار شغلش هم خنداندن مردم است. همه چیز وضعیت خوبی دارد اما به ناگاه کاراکتر اول داستان از مرگ قریبالوقوع خود باخبر میشود و همین مساله است که او را به تکاپو میاندازد ولی این تکاپو هم چیزی نیست که وی را از هدف اصلی خویش که همانا خوشحال کردن مخاطبان کارهایش است، دور نگه دارد. اگر نگوییم زیادهروی کردهایم شاید بتوان حداقل نیمی از زندگی کاراکتر جورج سیمونس را مشابه وضعیت زندگی آدام سندلر دانست. سندلر خود نیز به مانند سیمونس غالبا کارش خنداندن مخاطبان است و حتی این روزها لطیفههایی که به دروغ یا راست به وی نسبت میدهند، نقل محافل هنری است. حضور سندلر در «آدمهای بامزه» میتواند مکملی باشد بر حضور جود آپاتو به عنوان نویسنده و کارگردان فیلم؛ آپاتو که در فیلم تازه به اکران درآمده «سال یکم» که اتفاقا آن هم یک کمدی بزنبکوب بود به عنوان تهیهکننده حضور داشت، در فیلم تازه خود مفهومی را به عنوان مرکزیت داستان برگزیده که پیش از همه بیانگر ضربالمثلی قدیمی است که در مورد حرفه بازیگری وجود دارد یعنی داستان همان هنرپیشهای که کارش خنداندن مخاطبان بود ولی مدتی قبل از یکی از اجراهایش خبر درگذشت یکی از عزیزترین کسانش به وی اعلام میشود و او هنگامی که میخواهد خبر درگذشت وی و به دنبال آن تعطیلی برنامهاش را به حضار اعلام کند، مخاطبان که گمان بردهاند وی باز هم شوخی جدیدی رو کرده است، به جای غمگساری به وی میخندند! این اشاره نمادین، جذابیتهای زیادی را برای داستان به وجود آورده و موجب شده به جای آنچه در لایه رویی داستان جریان دارد، با عمقی درونی و صد البته اثرگذار نیز مواجه باشیم!
نظرات منتقدان:
راجر ایبرت- در اجرای نمایشهای کمیک تکنفره هدف اصلی اجراکننده برنامه آن است به هر نحو ممکن که شده اسباب خنده تماشاگران را فراهم آورد؛ اینها همان کاری را میکنند که در برخی خانوادهها عمو یا دایی خانواده در برخورد با کودکان اخمو انجام آن را بر عهده میگیرند، البته موادی که کمدینهای این نوع برنامهها به کار میبرند بسیار باکیفیتتر از مواد لوث و در برخی موارد بیمزهای است که عموهای خانوادگی از آن استفاده میکنند! این روزها اجرای اینگونه نمایشها نه تنها در آمریکا که در سایر نقاط جهان هم رواج دارد و البته به مانند سایر زمینههای هنری اینگونه نیز درجهبندی خاص خود را دارد. هستند کمدینهایی که به واسطه مهارت خود در استفاده از اعضای مختلف بدن و فراتر از آن کاربرد درست لطیفهها و یا تقلید صدا میتوانند ساعتها مخاطبان خود را بخندانند. این کمدینها همانهایی هستند که مردم حتی با دیدن تصویر آنها نیز به خنده میافتند. در نقطه مقابل کمدینهایی هم وجود دارند که به علت درگیر شدن در تکرار نتوانستهاند به روز جلو آمده و مخاطبان قدیمی خود را حفظ کنند. «آدمهای بامزه» هم سعی دارد به روایت زندگی یکی از همین کمدینها بپردازد. جود آپاتو کارگردان فیلم که خود در دوران نوجوانی به نوشتن متون طنزآمیزی میپرداخته که برخی از آن متون در نمایشهای تکنفره هم اجرا شدهاند، تلاش کرده از قریحه کمدی سازی خود در کنار آگاهی نسبتا کاملی که نسبت به مقوله کمیکهای تک نفره دارد، استفاده کرده و خالق یک فیلم اثرگذار و نه تصنعی باشد! آپاتو، آدام سندلر را در مرکز داستان خود قرار داده و از وی در قالب کاراکتری با نام جورج سیمونس استفاده کرده است؛ کاراکتری که شغلش اجرای کمدیهای تک نفره است و به همین سبب با شاد کردن مردم سر و کار دارد. تعلیق ماجرا آن هنگام رخ مینمایاند که جورج سیمونس که در هنگام اجراهایش هیچگاه خنده از لبانش محو نمیشود، به تازگی دریافته به بیماری لاعلاجی دچار شده و خیلی زود خواهد مُرد! جورج آن قدر از شنیدن خبر مربوط به بیماریاش شوکه شده که حتی نمیداند برای مقابله با آن بایستی چه روشی را در پیش گیرد، جورج حتی همکاری هم ندارد که در این هنگام و در زمان اجراهای متوالی به وی یاری رساند. او دهها اجرای رسمی و درجه یک داشته و از نظر مالی نیز وضعیت ایدهآلی دارد و در خانهای بزرگ واقع در یکی از بهترین مناطق لسآنجلس ساکن است. جورج حتی با شرکت طرف قرارداداش هم هیچ مشکلی ندارد و به نظر میرسد همه چیز در آرمانیترین وضعیت خود قرار دارد اما مشکل اصلی اینجا است که جورج از نظر شخصی، انسانی بسیار تنها است و به خصوص در هنگام بروز مشکل، هیچ پشتیبانی ندارد. آدام سندلر در ایفای کاراکتر جورج سیمون تا حدود نسبتا زیادی موفق عمل کرده است، موفقیت سندلر بدین جهت است که وی کوشیده نمایی باورپذیر از نقش ارائه دهد یعنی او تلاش نکرده با تکیه بر سانتیمانتالیزم، حس ترحم مخاطب نسبت به جورج را برانگیزد بلکه کوشیده با کنترل ناامیدی حاکم بر زندگی جورج، شمایلی باورپذیر از نقش ارائه کند. بازی سندلر در این فیلم بیش از هر چیز دیگری مرا به یاد ایفای نقشش در «عشق گیج کننده/پانچ درانک لاو» انداخت؛ در آنجا هم به مانند «آدمهای بامزه» سندلر کوشیده بود از سطحینگری دوری کرده و عمقی واقعی از کاراکترش را بروز دهد. من فکر میکنم «آدمهای بامزه» نه فقط نمایش مصائبی که جورج سیمونس با آن روبه رو شده بلکه نبردی است با جریانی که قصد دارد مقولاتی مانند صداقت را از بین ببرد.
مت پیس- «آدمهای بامزه» فیلم واقعا بامزهای است و این موضوع بیش از همه مرهون حضور جود آپاتو به عنوان کارگردان و نویسنده فیلم است چرا که اگر آپاتو نبود و نمیتوانست داستانی طنازانه خلق کرده و مهمتر از آن، این داستان را با حضور بازیگرانی مثل آدام سندلر به فیلم تبدیل کند، بدون شک با فیلمی ضعیف روبه رو بودیم! البته فیلم ایراداتی هم دارد؛ داستان فیلم پیرامون زندگی شخصی هنرمندی است که به زودی دنیا را ترک خواهد کرد و بدین لحاظ میبایست با تمرکزی بر جزییات داستانی زندگی این هنرمند روبهرو باشیم اما متاسفانه آپاتو به جای لحاظ کردن ریزترین نقاط زندگی وی در جریان فیلم، به مرور ظاهری مهمترین اتفاقات زندگی وی پرداخته است. البته آپاتو در نقطه مقابل، کاراکتری با نام ایرا را وارد داستان کرده و کوشیده به لطف ارتباطات رودررویی که میان وی و شخصیت اول داستان رخ میدهد، به پارهای از سوالاتی که در مورد زندگی این شخصیت وجود دارد، پاسخ گوید اما به نظر میرسد این پاسخگویی چنان که باید اقناعکننده نبوده است!
نکات حاشیهای:
-- طرح اولیه داستان «آدمهای بامزه» برمبنای رمانی با عنوان «گِرِیت گَتسبی/ گَتسبی کبیر» نوشته اسکات فیتزجرالد نویسنده مشهور آمریکایی، نگاشته شده است.
-- جود آپاتو نویسنده فیلمنامه و کارگردان «آدمهای بامزه»، کاراکترهای اصلی فیلم یعنی جورج و ایرا را منحصرا برای آدام سندلر و سث روگن و مطابق با ویژگیهای شخصیتی این دو نفر ایجاد کرده بود.
-- جالب اینکه خانواده آدام سندلر در فیلم همگی خانواده اصلی خود جود آپاتو هستند.
آدمهای بامزه
Funny People
کارگردان: جود آپاتو
فیلمنامه: جود آپاتو
مدیر فیلمبرداری: جانوس کامینسکی
تدوین: بِرِن وایت، کِرِیگ الپرت
طراح صحنه: جیمز اف. تروسدِیل
موسیقی: جیسون شوارتزمن، مایکل اندروز
بازیگران: آدام سندلر، سث روگن، لزلیا مان، اریک بانا، جونان هیل، جیسون شوارتزمن، مائود آپاتو، ایریش آپاتو، عزیز انصاری
مدت: 140 دقیقه
محصول 2009 آمریکا
ژانر: کمدی
داستان فیلم:
جورج سیمونس (با بازی آدام سندلر) که یک کمدین نسبتا موفق در حیطه کمیکهای تکنفره است، به تازگی متوجه این موضوع شده که به دلیل نارسایی خونی به وجود آمده در بدنش، بیشتر از یک سال زنده نخواهد ماند. جورج در یکی از اجراهایش با ایرا (با بازی سث روگن) آشنا میشود؛ ایرا که یک علاقمند به بازیگری است، به علت بدشانسی هیچگاه نتوانسته در نمایشهایی سطح بالا ظاهر شود، جورج وی را به استخدام خود در میآورد و اجراهای نمایشی بخش آغازین برنامههایش را به او میسپارد. دوستی به وجود آمده میان جورج و ایرا به نفع هر دوی آنها است چرا که از یک طرف ایرا در اجرای برنامهها هیچ کمکی را از جورج دریغ نمیکند و در طرف مقابل جورج نیز تلاش میکند تا اصول حرفهای نمایش را به ایرا بیاموزد. پس از مدتی جورج متوجه میشود بیماریاش به طرز غیرقابل باوری رو به بهبودی است؛ این مساله سببساز آن میشود او که تا پیش از این به همه چیز از کانالی مادی مینگریسته نگرش خود نسبت به زندگی و عوامل تاثیرگذار بر آن را تغییر دهد.

